داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
هستی درخشان تو میدانی از کی عزیز دلم شدی؟ می دونی از کی هستی من شدی؟ از کی دیگه تمام زندگی منی؟ خودم نمی دونم؟ خودمم جواب این سؤال رو نمی دونم. یه روز چشم باز کردم و دیدم از هدفم هزار هزار کیلومتر دور شدم. یهو به خودم اومدم و دیدم دلم میخواهد فقط کنارت بنشینم. دلم میخواهد به حرفهایت گوش بدهم، به تمام توضیحاتی که میدی، یهو به خودم اومدم و دیدم شدی عزیز دلم...