داستانهای تخیلی داستانهای آموزنده
داستانهای تخیلی داستانهای آموزنده
«حسنی» همیشه دوست داشت ثروتمند باشد. یک روز که کنار یک درخت کهنسال استراحت میکرد، درخت به او گفت: «فردا بیا و کوزهای پر از طلا از تنة من بردار و به خانهات ببر». روز بعد حسنی به سراغ درخت رفت و کوزه را برداشت. درخت هر روز به او کوزهای پر از سکة طلا میداد. کمکم حسنی ثروتمند شد و قصری در شهر بنا کرد، اما دیگر با دوستان قدیمیاش رفت و آمد نداشت و پولهایش را هم در راه خیر خرج نمیکرد. بعد از مدتی، او از تنها ماندن خود ناراحت شد و دوباره به سراغ درخت رفت. درخت کهنسال به او کتابی داد که حسنی با خواندن آن فهمید، باید به همنوعانش کمک کند و آنها را دوست بدارد. او تمام ثروت خود را خرج فقیران کرد و توانست دوباره با مردم شهر دوست باشد. داستان آموزنده و تخیلی حاضر، برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.