داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
کتاب مصور حاضر دربردارنده داستانهای تخیلی برای گروه سنی «ب» است. در این داستان میخوانیم: نزدیک جنگل قصه ما یک دریاچه بود، آبی آبی، ماهیها توی آن شنا میکردند. یک لک لک قشنگ هم همان نزدیکیها زندگی میکرد. لک لک پا بلند گردن درازی که همه حاجی لک لک صدایش میکردند. بعضی وقتها که دلش میگرفت، میآمد کنار دریاچه با ماهیها حرف میزد، بازی میکرد و بعضی وقتها که خیلی گرسنه میشد، یک قورباغه شکار میکرد و میخورد. روزی از روزها یک کبوتر سفید برایش پیغام آورد که خاله گردن دراز او را به مهمانی دعوت کرده است.