داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
خانوادهی "ریحانه" به علت بدهکاریهای زیاد پدر و کارهای ناشایستش مجبور به مهاجرت به "تهران" میشوند. ریحانه این شهر پر از دود و صدا را دوست ندارد. دل ریحانه، آسمانی پر از ستاره میخواهد تا شبها در تاریکی و سکوت با نگاه کردن به آنها برای خویش رویا ببافد و در آن رویاها غرق شود. تنها دلخوشی این دختر کمسن و سال در این شهر بزرگ، دوستش، مهری، است. دوستی آنها از روزی آغاز شد که ریحانه دستمال چهلتکهی دستدوز مادربزرگ را در اختیار دوستش قرار داد تا به خاطر نیاوردن کاردستی تنبیه نشود. هر روز که میگذرد دوستی این دو دختر محکمتر میشود. روزی مهری، ریحانه را برای تولدش به منزلشان دعوت میکند. ریحانه با دیدن خانهی آنها و ثروت زیادشان بهتزده میشود. آخر شب رانندهی پدر مهری دخترک را به خانه میرساند. روز بعد مهری با بغض و اشک به ریحانه میگوید که پدرش شب گذشته به او خبر داده که به شهر دیگری منتقل شده و آنها باید از یکدیگر جدا شوند. ریحانه هنوز غم از دست دادن دوست عزیزش را در دل دارد که مادربزرگ نیز از دنیا میرود. ریحانه در بهت و غم و سرگشتگی، دچار افسردگی میشود و حتی دستگیری پدر نیز تاثیر زیادی در وی نمیکند. او تغییرات پیرامون خود و جامعه، اعتراضها، اعتصابها، و راهپیماییها را میبیند. اما درک درستی از آنها ندارد. ریحانه در رویاهایش مادربزرگ را میبیند که از آسمان در دامن او بغلبغل ستاره میریزد.