نسخه آزمایشی جستجو ورود | ثبت نام
ماندم تا روایت کنم (یافتن خدا در بحبوحه‌ی کشتار جمعی رواندا) | خانه کتاب و ادبیات ایران

ماندم تا روایت کنم (یافتن خدا در بحبوحه‌ی کشتار جمعی رواندا)

کاتولیکها - رواندا - سرگذشتنامه رواندا - تاریخ - جنگ داخلی، 994م. - خاطرات

ماندم تا روایت کنم (یافتن خدا در بحبوحه‌ی کشتار جمعی رواندا) | خانه کتاب و ادبیات ایران

ماندم تا روایت کنم (یافتن خدا در بحبوحه‌ی کشتار جمعی رواندا)

کاتولیکها - رواندا - سرگذشتنامه رواندا - تاریخ - جنگ داخلی، 994م. - خاطرات

قیمت
50,000
تاریخ نشر
13870417
شابک
978-964-8266-29-0
تلفن
66400026
اطلاعات تکمیلی
کد دیویی
967.5710331
زبان کتاب
فارسی
محل نشر
تهران - تهران
مشخصات
جلد - 406 صفحه - ترجمه - چاپ 1
کد دیویی
967.5710331
زبان کتاب
فارسی
محل نشر
تهران - تهران
مشخصات
جلد - 406 صفحه - ترجمه - چاپ 1
معرفی مختصر کتاب

صدای قاتلین را شنیدم که صدایم می‌کردند. آن‌ها آن سوی دیوار بودند و فاصلۀ ما بسیار کم و تنها دیواری از چند تکه چوب و نایلون بود. صدای‌شان سرد و بی‌رحم، خشن و مصمم بود. "او اینجاست... ما می‌دانیم که یک جایی همین حوالی است... او را پیدا کنید... اماکولی را پیدا کنید". آن‌ها چند نفر بودند. می‌توانستم چهره‌شان را در هم مجسم کنم. دوستان و همسایه‌های سابقم بودند؛ کسانی که وقتی از سر کار برمی‌گشتند، مرا صدا می‌زدند و با عشق و محبت با من سلام و احوالپرسی کرده و مرا به خانه‌هایشان دعوت می‌کردند. اما اکنون... یکی از آن‌ها می‌گفت: "من 399 سوسک کشته‌ام، اماکولی چهارصدمی خواهد بود. این رقم خوبی است". من از شدت ترس در گوشۀ حمام کوچکی که مخفیگاه ما بود، بدون هیچ حرکتی قوز کرده بودم. در این مخفی‌گاه هفت زن دیگر همراه من بودند. صدای آن‌ها به تنم چنگ می‌انداخت. سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم، اما انگار راه گلویم بسته شده بود. با خود فکر کردم: "اگر آن‌ها مرا گیر بیاورند، خواهند کشت، آن‌ها مرا خواهند کشت". ناگهان دست‌هایم را روی هم گذاشتم، تسبیح و ذکر پدرم را به خاطر آوردم و در سکوت شروع به خواندن دعا کردم: "آه! ای خدا، خواهش می‌کنم کمک کن، نگذار این‌جا و به این نحو بمیرم. نگذار این آدم‌کش‌ها ما را پیدا کنند. نگذار من در این حمام بمیرم. خدایا خواهش می‌کنم، نجات بده مرا!" آدم‌کش‌ها از آن خانه دور شدند و ما دوباره نفس کشیدیم. آن‌ها رفتند، اما طی سه ماه بارها و بارها مجددا بازگشتند. من معتقدم خداوند به من زندگی دوباره بخشید. اما آن‌چه درخلال 91 روز در حمامی به اندازۀ یک انباری کوچک و ترس‌هایی که گاه تنم را می‌لرزاند، آموختم، این بود که نجات یافتن با زندگی دوباره یافتن بسیار تفاوت دارد... و این درس مرا برای همیشه تغییر داد. این تجربه‌ای بود که در بحبوحۀ کشتار جمعی به من یاد داد چگونه به کسانی که از من تنفر داشتند در پی کشتن من بودند، عشق بورزم و کسانی که خانواده‌ام را بی‌رحمانه کشته بودند، ببخشم. اسم من اماکولی ایلی باگیزا و این داستان زندگی من است که چگونه در خلال یکی از خونبارترین نسل‌کشی‌های تاریخ (در سال 1994 در رواندا) خدا را یافتم.