داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«آرمیتا» که برای دیدن پدر به شرکت او رفته است، به طور اتفاقی با «شهیاد» روبه رو میشود. او پسری جذاب است که پدرش با آقای «راکفلر» پدر «آرمیتا» دوستان قدیمی هستند: شهیاد با دیدن آرمیتا به او دل میبندد و در شب کریسمس، در جشنی که در خانه آرمیتا به همین مناسبت برپا شده، به او گردنبندی با نقش کلمه «الل » هدیه میدهد. اما به خاطر اتفاقی ساده، آرمیتا از شهیاد میرنجد و به فکر انتقام جویی از او میافتد. به همین دلیل نزد پدرش رفته و به دروغ میگوید که شهیاد نسبت به او نظر سوء دارد. شهیاد در برابر آقای راکفلر نمیتواند از خود دفاع کند و محکوم میشود. پس از آن آرمیتا با دیدن گردن بند و کلمه «الله» روی آن سخت دچار عذاب وجدان میشود اما غرورش به او اجازه نمیدهد که از شهیاد معذرت خواهی کند و این مسأله شهیاد را رنجیده خاطر میسازد. اما اتفاقی سبب میشود تا آن دو، بار دیگر با یکدیگر رودررو شوند واین سرآغاز ماجرای دیگری است.