داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
صدای نسا در آمد، صدای این دخترک احساساتی مزاحم. باور کن این پسر واقعاً عاشقته. بهش تکیه کن. تکیه گاه خوبیه. نسا و پانی را به درک فرستادم و به او زل زدم. اویی که داشت گرمتر از همیشه لبخند میزد. به جهنم که وقت دل زدن نبود. دل میزدم اما فقط همین امشب. همین امشب دلم خوش میشد بعد تمام. همین امشب باور میکردم کسی را دارم که حامیام باشد.