داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
«سیبهای سیاه»، روایت آدمهایی است که همین حوالی ما نفس میکشند؛ دیده و شنیده میشوند. داستانهایی که حال و هوای دیروز و امروز خود ماست و شاید فردا و فرداهامان. هفده داستان با عنوانهاي «بگو سیب»، «بچهی ندا»، «صفورا»، و...، که شاید با یکبار خواندشان از یک درد مشترک میگویند: «آدم بودن». در داستان «آهستهترین اشک» میخوانید: «از خواب پریده بودم، انگار سرم گیج میخورد. گلوم بقمه کرده باشد، دهانم تلخ بود، فکرم گرفت قبل از آنکه بدهم ببردش، آب داده بودم بخورد؟...».