داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مرتباً به طرف آن دختر نگاه میکردم، بدون آن که توجهش را جلب کنم. نسبت به دیروز، بیشتر به خودش رسیده بود. مانتو سفید شیکی به تن داشت. آرایش نرمی روی صورتش نمایان بود، چند شاخه است موهای خرماییاش از زیر روسری کرم رنگش بیرون زده بود. حرارت نفسهای گرمش را احساس میکردم. با شادی زاید الوصفی، زیر چشمی او را مینگریستم تا در حافظهام، آن صورت زیبا برای همیشه نقش ببندد.