داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
زخمهای زیادی بودند که نسرین مشغول مداوایشان بود. انگار با نگاه پرسشگر و سرزنش آمیزش به من میگفت چرا تکان نمیخوری؟ واقعیتش چیزی از پرستاری نمیدانستم. از خون میترسیدم. ماهبانو که آن جا بود، وقتی فهمید ناراحت شدهام، با زدن دستی به شانهام دلداریام داد و از من خواست نترسم. فکر نمیکردم منزل ماهبانو این همه ماجرا به خود ببیند. محل خوبی برای تشکیل جلسات بود و یا برای مداوای سربازان زخمی و یا سربازانی که چند شب استراحتی نداشتند و از رمق افتاده بودند. هیچ چیزی از نگاه مهربان ماه بانو دور نمیماند...