داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
کنار بیشهزار بزرگی، روستای کوچکی واقع شده بود. یک روز صبح زود قبل از طلوع خورشید، خروسی از لانهی خود خارج شد و قدمزنان با آهنگ زیبایش به طرف بیشهزارها حرکت کرد، تا این که به روباه مکاری رسید که مشغول خوردن شکاری بود. روباه با دیدن خروس به هوس افتاد که او را شکار کند، بنابراین با مکر و حیله خود را دوست خروس معرفی کرد. اما چون آن روز روباه تا حدودی سیر بود از شکار خروس صرفنظر کرد. اما فردای آن روز توانست خروس سادهدل را با نیرنگی شکار کرده و بخورد.