داستانهای کردی - عراق - قرن 20م.
داستانهای کردی - عراق - قرن 20م.
از همان صبح روز اول، فهمیدم اسیرم کرده است. درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشندهای شایع شده است. وقتی دروغ میگفت همه پرندگان به پرواز در میآمدند. از بچگی همین طور بود، هر وقت دروغ میگفت، اتفاق غریبی میافتاد: باران میبارید، درختان سقوط میکردند یا پرندگان بالای سرمان پرواز میکردند. من در کاخ بزرگی اسیر او بودم. کتابهای بسیاری برایم آورد و گفت اینها را بخوان... این همان کاخی است که من برای خودم ساختهام... برای خود و فرشتههایم... برای خودم و شیطانهایم...