داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مرد در ویلا تنها بود و قصد خوابیدن نداشت. لحظهای به فکر دریا افتاد و هوس کرد برای قایقسواری به دریا برود. موتور قایق را روشن کرد و به میان دریا رفت. او لحظه به لحظه سرعت قایق را بیشتر میکرد تا وقتی که متوجه شد حدود دو ساعت بر روی آب بوده است. وقتی تصمیم به بازگشت گرفت، متوجه شد که جهتها را گم کرده و قدرت تشخیص مسیر بازگشت را ندارد. بعد از مدتی موتور قایق خاموش شد و مرد پیش خود فکر میکرد تمام این مسائل تقصیر عمونوروز ـ سرایدار ویلا ـ است. او با خود میگفت که فردا او و خانوادهاش را بیرون میکند و به همین منوال کوتاهیهای تمامی کارگران و آشپزهایش را به خاطر آورد و در ذهن، آنها را توبیخ کرد. پس از مدتی هوا طوفانی شد و او متوجه شد که بنزینی در باک موتور نیست. بنابراین به خدا پناه برد و به خود قول داد که کاری با عمونوروز و دیگران نداشته باشد. پس از ساعتها قایقی گشتی او را یافته و به ویلا بازگرداند. مرد وقتی از روبروی اتاق عمونوروز رد میشد فریاد زد که فردا به حساب تو و بقیه خواهم رسید. "مرد و دریا" یکی از داستانهای کوتاه مجموعۀ حاضر است. برخی دیگر از داستانها عبارتاند از: دیدنیهای نادیدنی؛ مسافرت بیدنگ و فنگه؛ موتوردزد؛ عاشق زبان نفهم؛ نفستنگی؛ و لیرشاه خودکشی میکند.