داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در صبح يازدهم يكي از روزهاي خزان زده پاييز در يكي از محلههاي پايين شهر اهواز «حصيرآباد»، دختري به نام «گيسو» متولد ميشود كه گويي زندگياش با خزاين پاييز همراه شده تا او را از پاي بيندازد. روزها ميگذشت گيسو به مرحلهاي رسيده بود كه ديگر لباس كمي بر تن داشت و از شدت سرما به خود ميلرزيد؛ او كه سرما را در جان خود ميديد يك مرتبه دستي از پشت سر به شانهاش ميخورد و او را در جاي خود ميخكوب ميكند ... آيا اين دست ميتواند سرنوشت گيسو را تغيير دهد؟