داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
چند روزی بود که کبوتر سفیدی مهمان آبگیر بود. "قورک" بیشتر وقتها او را تماشا میکرد و در دلش آرزو میکردکه ای کاش میتوانست مثل او در آسمان پرواز کند. اما یک روز هنگام تماشای کبوتر سفید چیز عجیبی دید؛ کبوتر سفید به همراه دانههایی که روی زمین جمع میکرد، سنگریزهها را نیز میخورد. او فکر کرد شاید دانههایی که اطراف آبگیر وجود دارد برای سیر کردن کبوتر کافی نیست، برای همین او مجبور است سنگریزهها را بخورد. قورک تصمیم گرفت به کمک بقیۀ بچهقورباغهها برای کبوتر سفید دانه جمعآوری کند. اما در این میان "ماتاماتا" را دید. ماتاماتا پس از شنیدن موضوع، علت این کار کبوتر سفید را برای قورک توضیح داد.