داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بچهها روی تخت کنار رودخانه نشسته و مشغول نوشیدن چای و گپ وگفتوگو بودند که «سارا» خودش را به آنها میرساند و درحالی که کیف و وسایل همراهش را روی تخت میگذارد، به آنها میگوید: «چه خبرتونه که تندتند زنگ میزنید بیا کارت داریم؟!». «سیروان»، «مازیار»، «پانته آ»، «بیتا» و «پریسا»، سربهسر او میگذارند که در همین حین مادرش با او تماس میگیرد و از او میخواهد که به خانه برود. سارا با بچهها خداحافظی میکند و خودش را به خانه میرساند و متوجه میشود که مادرش برای او خواستگاری دستوپا کرده است؛ «حامد»، پسری ۳۲ ساله، مهندس شرکت ساختمانی و فوق لیسانس. سارا که تمایلی به ازدواج ندارد مخالفت میکند، اما به خواست پدرش قبول میکند تا حامد را ببیند و... .