داستانهای پرتغالی - قرن 20م.
داستانهای پرتغالی - قرن 20م.
«ژوزه ساراماگو» در این داستان با مجسم کردن شهری که مردم آن ناگهان کور میشوند، سقوط انسانیت را به تصویر کشیده است. در شهری خیالی، مردی که از سلامت کامل جسمانی برخوردار است، کور میشود. کوری او، سفید است و با نابینایی معمول تفاوت دارد. چیزی نمیگذرد که تمام مردم شهر به کوری دچار میشوند. دولت تصمیم میگیرد تا همه مردمی که کور شدهاند را در آسایشگاهی قرنطینه کند. کمکم همه چیز بههم میریزد. تعداد مبتلایان روزبهروز بیشتر میشود. غذا کم است و امکانات بهداشتی از بیماران دریغ میشود. هیچکسی مسئولیت نمیپذیرد و آسایشگاه تبدیل به محل وحشتناکی میشود؛ مکانی که در آن باید انتظار هر اتفاقی، از دزدی گرفته تا تجاوز را داشت. در این میان، تنها همسر اول مرد است که بیناییاش را از دست نداده است... .