داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
با اینکه فیل کوچولو بچهی مهربان و باادبی بود ولی زیاد دروغ میگفت. یک روز فیل کوچولو با مادرش به میدان شهر رفتند. وسط میدان یک حوض بزرگ بود که مجسمهی فرشتهای زیبا در آن قرارداشت. فیل کوچولو خواست از آب حوض بخورد که مادرش گفت: «اگر میخواهی از آب این حوض بخوری، باید دروغ نگویی و گرنه خرطومت دراز و گوشهایت بزرگ میشود. فیل کوچولو با اینکه تشنه بود ولی ترسید از آب حوض بخورد. فیل کوچولو به خانه رفت و خوابید. در خواب دید که از آب حوض خورده و خرطومش دراز و گوشهایش بزرگ شده و همه به او میخندند. او خیلی خجالت کشید و در حالیکه گریه میکرد از خواب پرید و گفت: «حتی اگر خواب دیده باشم، بازهم دیگر هیچوقت دروغ نمیگویم.»