داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در این داستان به نقل از راوی آمده است: "وقتی حکم اعدام برای من صادر شد، همه انتظار داشتند کاری کنم. چه کار میتوانستم بکنم؟ جز این که بگویم از کاری که کردهام پشیمانم. ولی من که همین طور الکی آدم نکشته بودم که حالا پشیمان بشوم. تازه پشیمان بشوم که چی؟ پس تکلیف آنهایی که کشته بودم چی میشد؟ چه کسی میتوانست آنها را دوباره زنده کند؟ وکیلم بیشتر از همه خودش را به زمین و آسمان میزد. نمیدانم چرا او این همه اصرار داشت تا به من کمک کند. آن هم وقتی که میداند قاتلم. و اگر پایش بیفتد میتوانم دخل خود او را هم بیاورم ...".