داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مأمور گارد ساحلی با سه همراهش از روی عرشه پریدند توی یدککش که کنار لنج با طناب بسته شده بود و تکان تکان میخورد. گونی سنگین را دست به دست کردند و توی یدککش گذاشتند. مأمور قبل از آنکه به داخل کابین یدککش شود، دستش را به طرف ناخدا بلند کرد و داد زد: خیر پیش خالو، خوش خبر برگردی. لنج با تکان از جا کنده شد و صدای شکافتن آب به گوشش خورد. نسیم ملایمی صورت ناخدا را خنک کرد و احساس خوشی به او دست داد.