افسانههای جدید داستانهای تخیلی
افسانههای جدید داستانهای تخیلی
"ننهبالا"، دشمن گربههای دزد و بیچشم و رو، هر گربهای راکه به قصد دلهدزدی به خانهاش پا میگذارد، گرفته و دمش را با قیچی میچیند و از طنابی در انبار آویزان میکند. نوهاش، اکبرو، روزی وارد انبار شده و دم گربهی محبوبش "گربهطلا" را نیز از طناب آویزان میبیند. اکبرو از آن روز به غصه گرفتار شده و هرچقدر که ننهبالا قسم میخورد که دم گربهطلا لای در مانده و کنده شده باور نمیکند. پسرک که عاشق گربهاش بوده، دور شهر به راه میافتد و سراغ آن را از همهی اهالی میگیرد اما کسی گربهای با این نشانیها ندیده است. اکبرو از غصه بیمار میشود. ننهبالا دم همهی گربهها را دوباره به بدنشان میدوزد. گربهها با اکبرو و ننهبالا به قصد پیدا کردن گربهطلا به راه میافتند و سرانجام در ته چاهی عمیق و سیاه او را پیدا کرده، به بالا میکشند. گربهطلا اعتراف میکند که برای یافتن ردی و خبری از پدر اکبرو پای در سفر گذاشته و چون فهمیده که او دیگر بازنخواهد گشت، از شرم نمیتوانسته دوباره با پسرک روبهرو شود به همین دلیل به ته آن چاه پناه برده است. اکبرو و گربه از دیدن یکدیگر شادمان شدند و گربههای دیگر نیز از شادی آنها به رقص و آواز پرداختند.