داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
من همیشه یک صندلی برام کم بوده، لباسم واسم تنگ بوده، کفش هام برام کوچک بودند. هیچ وقت تاکسی سوار نشدم، پاهای من از کوه هم قوی تره. از گرسنگی چشم هام سیاهی میرفته و کسی نبوده که سر ساعت برام غذا آماده بکنه. صبحها ساعتم خواب می مونده و من از اون جلوتر حرکت میکردم. این طور که معلومه، قراره دنیا همه چیز رو احمقانه تموم کنه؛ اما نمی دونه که پایان با منه...