داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«دامون»، در یک خیابان شلوغ، سردرگم و ناراحت به دنبال پدر و مادرش میگشت. از هرکسی کمک میخواست به او توجه نمیکرد. حتی پلیس هم او را ندید و به گریهها و حرفهای او جوابی نداد. سرانجام خسته و ناامید به پارکی نیمه متروک رفت. آن روز یک سایة سیاه، از خانههای بلند او را تعقیب میکرد. در پارک هم آن سایه او را ترساند و موجودی که شبیه انسان بود و پرواز میکرد، به وحشتش انداخت. بعد از جیغهایی که زد، صدای زن جوانی را شنید که به او گفت در تصادف، او و پدرش مردهاند و مادرش نیز در بیمارستان بستری است. و حالا باید به دنیای جدیدی که «میان دنیای کوچک» نام دارد، برود. آن زن جوان، فرشتهای بود که خود را «ساملا» معرفی کرد و دامون را به دنیایی برد که بچهها بعد از مرگ به آنجا میرفتند. ماجراهایی که پس از آن برای دامون به وقوع میپیوندد، ادامة داستان را شکل میدهد.