داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در رمان حاضر، «رکسانا» از مزاحمتهای گاه و بیگاه «اکبر» بسیار خسته و ناراحت است. پدرش «آقای دادفر» بارها از اکبر خواسته که مزاحم دخترش نشود، اما اکبر دست بردار نیست و اظهار میدارد تا رکسانا همسر او نشود به کارش ادامه میدهد. او بارها مادر پیرش را به خواستگاری «رکسانا» فرستاده، اما خانوادۀ دادفر حاضر به این وصلت نیستند. سرانجام «اکبر» که کاسۀ صبرش لبریز شده تصمیم میگیرد از خانوادۀ دادفر انتقام سختی بگیرد. بنابراین رکسانا و خواهرش «رخساره» را در راه غافلگیر میکند و به صورت آنها اسید پاشیده و سپس متواری میشود. پس از این پیشامد مادر اکبر از غصه میمیرد؛ در حالی که دو خواهر بیچاره در بیمارستان به سر میبرند و جراحات وارده بر صورت آنها بسیار عمیق و دلخراش است.