داستانهای کوتاه داستانهای آموزنده داستانهای فارسی
داستانهای کوتاه داستانهای آموزنده داستانهای فارسی
شوهر«گلباجی» با عجله به خانه آمد و گفت که برای شام یک میهمان چینی دارند که فقط فسنجان دوست دارد و از گلباجی خواست که فسنجان بپزد. گلباجی اصلا بلد نبود فسنجان درست کند ولی به خاطر غرور و تکبری که داشت هیچ نگفت. گلباجی به سراغ زن همسایه رفت و از او طرز پخت فسنجان را پرسید. هرچه همسایه می گفت گلباجی پاسخ میداد خودم میدانم. سرانجام زن همسایه عصبانی شد و گفت: وقتی غذایت میپزد یک خشت خام را روی لبهی دیگ بگذار. گلباجی همین کار را کرد ولی در نهایت دید که به جای فسنجان، گل داخل ملاقه می آید.