داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در زمانهای قدیم مثل حالا تلویزیون و رادیو یا گوشی موبایل و تلفن نبود که همه از همدیگر داشته باشند. آن زمان با اسب، نامه یا کبوتر پیامهای خود را به همدیگر میرساندند و سرگرمی زمان قدیم پدر و مادرها برای بچهها قصه میگفتند. پدر من خیلی قصه میدانست. هر قصهای که میگفت دو ساعت طول میکشید. میگفت پدربزرگش خیلی سفر میکرد و قصه میگفت. او چنین تعریف میکرد: به یک روستا به نام روستای شادباش رفتم. سرزمین خوش آب و هوا بود، مردها خیلی خوب و راستگو و مهربان بودند. هرکس گرفتار میشد، همگی کمک میکردند. همیشه برای پول برای همدیگر کار نمیکردند. آن روستا بهترین میوهها و سبزیجات را داشت. روش خوبی که داشتند، این بود که از مال حرام خوششان نمیآمد، از دزدی بدشان میآمد، آن روستا دزد نداشت...