داستانهای کوتاه کلمبیایی - قرن 20م.
داستانهای کوتاه کلمبیایی - قرن 20م.
مارگاریتو دوارته در ابتدا، در زمینة نویسندگی تلاش زیادی نمیکرد، اما به تدریج، استعداد او با نوشتن متون رمانتیک، در قالب نامههای زیبا شکل گرفت. وقتی که او هجدهسال داشت، در حالی که با سمت کارمند در شهرداری مشغول به کار بود، با دختر زیبایی ازدواج کرد که بعدها در اولین زایمانش درگذشت و دخترش نیز که به نوبة خود حتی از مادرش نیز زیباتر بود، در هفتسالگی به خاطر تب، جان خود را از دست داد. چند سال بعد، زمانی که ناچار شده بودند، مکان گورستان روستای محل اقامتش را برای ساختن یک سد تغییر دهند، او نیز بقایای استخوان مردههایش را برای تدفین در گورستان جدید از زیر خاک بیرون آورده بود، همسر او کاملا به خاک تبدیل شده بود، اما جنازة دخترش بعد از گذشت یازده سال، هنوز سالم باقی مانده بود. هنگامی که در تابوت را باز کرده بودند، بوی گلهای سرخ تازهای که همراه جنازه در تابوت قرار داده بودند، همهجا را پر کرده بود. اما مسالة شگفتانگیزتر این بود که جنازه وزن زیادی نداشت. متلاشی نشدن جنازه، دلیل روشنی بر قدیس بودن او بود و به نظر اسقف کاتولیک او باید تحت نظارت واتیکان دوباره خاکسپاری میشد. برای اثبات قدیس بودن دخترش، مارگاریو بیست و دو سال مبارزه کرده بود و در حالی که قدیس خود را در صندوقچة کائوچویی زیبا حمل میکرد به رم رسیده بود و هنوز امیدوار بود که به حق مشروع خود برسد. در کتاب حاضر داستانهای دیگری با عنوانهای پیرمرد نحیف با بالهای عظیم، شغل من خواب دیدن است، بیوة خوزه مونتیل، شکل دیگر مرگ، زیبای خفته در هواپیما، روزی مانند روزهای دیگر سومین تسلیم و... به نگارش درآمده است.