داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
این مجموعه مشتمل بر هفت داستان کوتاه از جمله نشانههای صبح، اسب سفید خالدار، استوار ایوبی، سوارکار، آژیر قرمز، پیش از نماز، و قلابگیر است. در «اسب سفید خالدار» میخوانیم: اسب سفید خالدار را با کامیون آوردند، رنگش سفید بود و چند خال قهوهای کوچک و بزرگ روی پوستش قرار داشت. «آنه تلی»اسب را برای کورس پاییزة اسبدوانی در گنبد خریداری کرده بود و هر روز او را به صحرا میبرد و میتازاندش. «قلیچ»، برادر کوچک آنه تلی، اسب را تیمار میکرد. یک بار به اصرار سوار اسب شد ولی اسب او را زمین زد و از آن به بعد حق سوار شدن به اسب را نداشت. قلیچ مشغول کار در طویله بود که صدای فریاد مادر را میشنود. مادر جلو ایوان روی پلهها با صورت به زمین افتاده و خون از پیشانیاش بیرون میزد. «خدیجه» خواهرش به قلیچ میگوید زود برود و پدر را بیاورد. قلیچ بلافاصله فکری مثل برق از سرش میگذرد که سوار اسب شود و ظرف چند دقیقه با پدر برگردد. رکاب و زین اسب را میبندد و مثل سوارکار ماهری او را میتازاند و سریع به پدر میرسد. پدر نیز به پشت اسب سوار میشود، زود به خانه میرسد و به کمک مادر میشتابد. قلیچ به سمت اسب میرود و به چشمان درشت و براق اسب خیره میشود. اسب گویی با او حرف میزند و میگوید زود مرا تیمار کن و خودت را برای مسابقة کورس بهاره آماده کن، بعد از این فقط به تو سواری میدهم.