داستانهای ایتالیایی - قرن 20م.
داستانهای ایتالیایی - قرن 20م.
"کوئینتو" در قطار، به رغم داشتن کتابی در دست، متوجۀ اطراف خود بود؛ هربار که او به شهر ساحلیاش بازمیگشت، منظرهای تکراری ولی لذتبخش از حصار شهر، درختهای انجیر، نیزارها، صخرههای رو به دریا و... میدید و به آنها عادت کرده بود؛ ولی در این اواخر چیزهایی مزاحم لذت بردن از این کار همیشگیاش میشدند؛ خانههایی که با ساخت و سازی جدید، سر به فلک کشیده بودند و دید بسیاری از زیباییها را گرفته بودند. مادرش هربار او را به ایوان خانه میبرد و تغییرات تازه را با نگرانی خاصی به او نشان میداد. کوئینتو از سویی از این تغییرات ناراحت بود و از سویی میدید که تغییرات، روحی تازه به شهر دادهاند؛ و عاقبت به این فکر افتاد که: "حالا که همه میسازند، چرا ما نسازیم؟". او با گفتن این جمله به مادرش، جر و بحثهای بسیاری را شروع کرد. بعد از مدتی کشمکش با مادر، حالا کوئینتو به زادگاهش بازمیگشت تا در سوداگری ساخت و ساز شرکت جوید.