داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"سنا" و پسرعموی وی "کسری" دلباختۀ یکدیگر هستند؛ اما به دلیل مخالفت هر دو خانواده موفق به ازدواج با یکدیگر نمیشوند. سنا به همراه مادر و برادرش «سهیل» زندگی سختی را میگذراند؛ چرا که پدرش مردی خوشگذران و عیاش است و به زندگی خانوادگی توجه چندانی ندارد. پس از مدتی مادر سنا به علت تومور مغزی از دنیا میرود و این در حالی است که پدرش نیز آنها را رها میکند و به د نبال زندگی خود میرود. سهیل برای تأمین مخارج زندگی در شرکت پدر دوست سنا، با نام «بهنوش» مشغول به کار میشود. او پس از چندی در دانشگاه پذیرفته میشود و این زمانی است که زندگی آنها تا حدودی سروسامان یافته است. چند سال میگذرد تا این که طی اتفاقاتی سنا متوجه میشود که سهیل بیمار است و نمیتواند سر کار برود. سنا که اینک بسیار تنها شده است در پی راه حلی برای تأمین مخارج زندگی است. در این زمان است که از نیروی انتظامیتماس میگیرند و از سنا میخواهند که به کلانتری برود. و آن جاست که سنا با حقیقت تازهای از زندگی خود روبهرو میشود.