داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
من ۲۳ سالم هست. اسمم هم نفس کریمیه. توی رشته دکترای تخصصی لندن قبول شدم. ولی با مخالفت پدر و برادرم، حمید روبرو شدم؛ اما با اصرارهای زیاد من، پدرم به شرطی اجازه داد اینجا درسم را ادامه بدهم و تخصص بگیرم که همراه با پسر عمویم مهدی زندگی کنم. مهدی هم دو سال پیش تخصص دکتر را گرفته و اینجا مشغول به کار بود. اولش قبول نمیکردم که با مهدی زندگی کنم و خونه باشم با اون. ولی مجبورم که به خاطر درسم قبول کنم. مهدی عقایدی داشته که خوشم نمی اومد ولی برعکس، بابام خیلی دوستش داشت و بهش اعتماد داشت.