داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
نازیلا در هفتسالی، زیر فشار بالشی که پدرش روی دهان او گذاشته بود، بیهیچ اعتراض یا تقلا و دستوپا زدنی مرد. نازیلا مادرزاد استثنایی بود، تکهگوشتی بیحس و حال که زشتی غریب چهرهاش، دل سختترین آدم را هم به درد میآورد، چشمهایی لنگهبهلنگه داشت که یکی از آنها، یک سانتیمتری پایینتر از دیگری بود. او صورت و اندامی چنان کج و معوج داشت که حتی زشتپندارترین تخیلها هم نمیتوانست همانندی برای آنها بتراشد. برای ژنهای معیوبی که به همپیوسته و او را پدید آورده بودند، هیچکاری نمیشد کرد. او فقط یک رنج کامل به طول تمام عمر آدم است. بنابراین پدر او بین حرفهایی که از خداوند و شیطان بر او القا شد تصمیمی گرفت که خود نمیدانست درست است یا نه و با یک خداحافظی از دخترش با گذاشتن بالشی بر دهان او، برای همیشه به رنج او پایان داد. در این کتاب نویسنده مرگهایی که از نزدیک در جریان آنها بوده، به نگارش درآورده است.