داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
بیچاره آقا دلشوره! هر اتفاقی که میافتاد، نگرانش میکرد. اگر باران میگرفت، نگران میشد که مبادا سقف چکه کند. اگر باران نمیگرفت، باز هم چیزی توی دلش قل قل میکرد که نکند یک وقت گلها و گیاهانش روی باغچه از تشنگی بمیرند. وقتی توی خانه خیالش جمع میشد که چیزی را توی مغازه جا نگذاشته و چیزی هم از توی سبد خرید بیرون نیفتاده، نگران میشد که شاید زیادی خرید کرده. بعد هم دلواپس میشد که ای وای، حالا این همه چیز میز را کجای خانه جای بدهد! خلاصه زندگی برای آقا دلشوره یک نگرانی کش دار و همیشگی بود.