محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. - داستان محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. - سرگذشتنامه
محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. - داستان محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. - سرگذشتنامه
اول تابستان بود که هوا کاملا گرم شده بود. با این همه "سلام"، "جابر" و "قیس" همچنان مشغول بازی بوند. تا این که قیس خواست به خانه برود، اما سلام او را از این کار بازداشت و گفت: صبر کن تا از پیامبر (ص) سواری بگیریم. سپس هریک از آنها به یادآوری خاطراتی پرداختند که نشان از علاقهی پیامبر به کودکان بود. تا این که هنگام ظهر پیامبر از راه رسید تا به مسجد رفته و نماز بخواند. اما کودکان با اصرار از پیامبر خواستند که به آنها سواری بدهد. در این هنگام "بلال" به پیامبر یادآور شد که همه در مسجد در انتظار او هستند. پیامبر از بلال خواست تا به خانهی ایشان رفته و چند گردو بیاورد. سپس رو به بچهها گفت: "مثلا من شتر شما هستم. اما سواری نمیدهم. آیا حاضرید که من این شتر را از شما بخرم و به جای آن به شما گردو بدهم؟ "کودکان با خوشحالی پذیرفتند. پیامبر رو به بلال کرد و لبخندزنان گفت: "برادرم یوسف را، برادرانش به چند درهم فروختند و مرا کودکان مدینه به چند گردو!"