داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
در یک روز تابستانی با پدرم وارد مسجد محله شدیم. همة اهالی محل مشغول کاری بودند. یک نفر جارو میکرد، نفر دیگر پلهها را تمیز میکرد و گروهی گرد و غبار قفسهها را میگرفتند. از پدر پرسیدم: «این آقایان هرکدام شغلی دارند، پس برای چه در مسجد کار میکنند؟» پدر هم در جواب گفت: «مسجد خانة خداست و جایی که انسان با خدای خود همصحبت میشود باید تمیز باشد و این از وظایف هر مسلمان است». من خیلی خوشحال شدم و از پدر خواستم تا به من هم کاری بگوید تا در مسجد خدمت کنم. او هم یک جارو و سطل داد تا فرش جلوی در را نظافت کنم. آن روز از بهترین روزهای زندگی من بود. این داستان آموزنده و اجتماعی به صورت مصور برای کودکان گروههای سنی «ب» و «ج» تهیه شده است.