داستانهای تخیلی هیولا - داستان
داستانهای تخیلی هیولا - داستان
در روزگاران گذشته، پیرزن زشتی تنها در جنگلی زندگی میکرد. اما چیزی که بیشتر از تنهایی او را رنج میداد، داستانهای وحشتناکی بود که مردم دربارهاش بازگو میکردند. برای مثال میگفتند که او «لولو خورخوره» است و بچههایشان را از او میترساندند. پیرزن هرگاه مادربزرگهای آبادی را همراه نوههایشان نزدیک جنگل میدید پیش خود میگفت: «کاشکی من هم یک نوه داشتم!» تا این که یک روز چند تکه از لباسهای یکی از مادربزرگهای آبادی را که روی بند آویزان بود، برداشت. تنش را شست و ناخنهایش را کوتاه کرد و موهایش را شانه زد. سپس لباسها را پوشید و شبیه مادربزرگهای دیگر شد و به سوی آبادی به راه افتاد. در آنجا او با «ناتاشا» و پسر کوچکش ـ «ویکتور» ـ که مادربزرگ نداشت، آشنا شد. مدتی بعد ماجرایی پیش آمد که اهالی آبادی به قضاوت اشتباهشان دربارة پیرزن پی بردند. از آن پس پیرزن تا آخر عمر مورد مهر و محبت تمام مردم آبادی بود و به جای لولوخورخوره جنگلی به «مادرجون لولوخرخوره» معروف شد.