داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
مرد جواني با نام «شنبه»، عصر یک روز گرم و شرجی در بندری متروک و دورافتاده در جنوب، «ورجی» کوچک تکنفرهای را که از گورد تروتازه ساخته شده بود، وارونه بر سروکولش نهاد و به دریا برد، از کوچههای بندر که گذشت هر که او را دید ریشخندی زد و با صدای بلند و مهيج به او گفت: خیر باشد شنبه؟ کجا...؟ یکی دو نفر از او خواستند که آنها را با خود به دریا ببرد. مرد جوان میشنود که وردست «اقو یزاف» از قول استادش پیغام داده هرچه شنبه ماهی بگیرد پیشاپیش خریدار است اما... .