داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
سنجاب کوچولو و آهو کوچولو روزی هنگام گردش و بازی در جنگل به درخت پرسیبی برمیخورند. آنها پس از خوردن چند سیب، تصمیم میگیرند تعدادی سیب نیز برای مادر و پدر آهو کوچولو ببرند. اما در راه به چند بچه خرگوش میرسند که راه خانه را گم کرده و بسیار گرسنهاند. آنها سیبها را به بچه خرگوشها میدهند و سپس آنها را به خانهشان میرسانند. و پس از چیدن چند سیب دیگر به سمت خانهی آهو کوچولو به راه میافتند. اما اینبار به چند بچه آهوی دیگر برخورد میکنند. و سیبها را به آنها میدهند. سرانجام آنها موفق میشوند. چند سیب برای مادر و پدر آهو کوچولو برده و آنها را خوشحال کنند. فردای آن روز سنجاب کوچولو و آهو کوچولو که از کارهای دیروز خویش خوشحال و راضی بودند تصمیم میگیرند به دیگر حیوانات جنگل نیز سیب بدهند و آنها را خوشحال کنند. سرانجام آنها آخرین سیب را به جغد میدهند. جغد به آنها میگوید: "از شما بچهها ممنونم، امروز چه کار خوبی کردید! همه در جنگل خوشحال بودند. هرجایی که پرواز کردم دوستان را شاد و خندان دیدم. شما امروز تنها سیب بین حیوانات جنگل تقسیم نکردید. بلکه با این کارتان دوستی و مهربانی بین آنها تقسیم کردید و باعث شدید آنها به هم نزدیکتر و مهربانتر شوند.