داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دخترک غمگین و نالان با شکمی که روز به روز بزرگتر میشد، از خانه بیرون زد. قطرات اشک از چشمانش سرازیر آرام آرام قدم بر میداشت و عمیق به فکر فرو رفته بود و ناراحت از اینکه چرا او باید این بلا به سر او میآمد؟ به کدامین گناه؟... سحر پاشو. دختر چرا این قدر میخوابی؟ بسه دیگه. با چشمان نیمه باز مادرم را دیدم که صدایم میزد. چرا این موقع منو بیدار میکنی؟ بذار یکم دیگه بخوابم. پاشو دختر... امروز خاله اینا می خوام بیان خونه با تصویر اینکه امروز خاله و پسرخاله می خوان بیان خونه، پریدم پایین و جیغ زدم وای... من چی بپوشم؟ مامانم با تعجب نگاه کرد؛ یعنی چه که چی بپوشم؟ مگه لباس نداری دختر؟ گفتم آره. سریع پریدم توی آشپزخونه. دست و صورتمو شستم و صبحانه مختصری خوردم. فکرم خیلی درگیر بود. خدایا چه کار کنم؟