داستانهای اجتماعی کودکان - راه و رسم زندگی - داستان
داستانهای اجتماعی کودکان - راه و رسم زندگی - داستان
وقتی من کوچولو بودم حمام رفتن را دوست نداشتم. یک روز بابا یک اردک زرد پلاستیکی برایم خرید که چند تا جوجه کوچولو هم داشت. مامان گفت خانم اردکه و جوجههایش میخواهند به حمام بروند. من هم با اردکهایم به حمام رفتم. در آنجا مامان به من یاد داد که چطور شیر آب را باز کنم که آب نه خیلی سرد و نه خیلی گرم باشد. آن روز در حمام خیلی به من خوش گذشت و از آن به بعد حمام رفتن را دوست داشتم. کتابچة حاضر شمارة شش از مجموعة «من دیگه کوچولو نیستم» است. نگارنده در این شماره طی یک داستان کوتاه به کودکان گروه سنی «الف» و «ب» یاد میدهد که حمام رفتن و تمیزی را دوست داشته باشند.