داستانهای تخیلی داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای تخیلی داستانهای کودکان و نوجوانان
روزی بچه میمونی از جنگل به شهر میآید. او که به قوانین حاکم در شهر آشنا نیست بسیاری از این قوانین را زیرپا میگذارد. برای نمونه پوست موز را در وسط خیابان میاندازد، با اسکیت به وسط خیابان میرود و خطهای سفید خیابان را به رنگ سبز که به نظرش زیباتر است درمیآورد. سرانجام او متوجه میشود که شهر جای او نیست، بنابراین نارگیلهایش را به مغازهدار میدهد و یک دوچرخه میخرد و با آن به جنگل بازمیگردد.