فیلمنامهها
فیلمنامهها
زن و شوهری، پس از هشت فرزند پسر، بار دیگر انتظار فرزندی را میکشند. پسران با والدین خویش، قرار بر این میگذارند که اگر نوزاد، دختر بود، پدر و مادر آینهای بر سردر خانه آویزان کنند و اگر پسر بود، یک شمشیر، تا پسرها با دیدن آن راه خویش گرفته و در پی ساختن زندگی خود روان شوند. چون نوزاد متولد شده دختر است، پدر خانواده، آینهای در بالای در آویزان میکند، اما همسایهی بدخواه آنان، آینه را با شمشیر عوض میکند و پسرها چون از دور، آن رامیبینند، راه خویش را تغییر داده و در دشتی قصری برای زندگی میسازند. هفده سال بعد، "گلدانه"، که از وجود هشت برادرش باخبر شده، برای یافتن آنها به راه افتاده و سرانجام، آنان را مییابد. هنوز شادی یافتن گمشدهها فروکش نکرده که گلدانه به وسیلهی یک دیو، که دندانش را در کف پای وی فرو کرده، به خواب عمیقی فرو میرود، چنان که برادران گمان میبرند او مرده است. و چون تاب دفن کردن خواهر را ندارند، جنازه را بر اسبی بسته با دو کیسهی زر، به راه میسپارند تا هرکس او را یافت به خاک بسپارد. از قضا، شاهزادهای اسب و جنازه را یافته و دستور میدهد تا جنازه را به خاک بسپارند، اما زنان به محض این که دندان دیو را از پای دختر در میآورند او از خواب برمیخیزد. شاهزاده، چون داستان را میشنود، خانوادهی گلدانه را خبر کرده و با وی ازدواج میکند.