داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
ماشین رو توی پارکینگ بزرگ برجی که بخش اداری شرکت توش قرار داشت، پارک کردم و به طرف آسانسور، قدمای بلند برداشتم. حسابی از کار بابا که بدون مشورت با من، نیروی جدید برای بخش اداری شرکت استخدام کرده بود، عصبی بودم و میخواستم زودتر نیروها را ببینم و بهشون بفهمونم که همه کاره این شرکت منم و اونا فقط باید با اجازه من استخدام بشن و کارشون رو شروع کنند. توی آسانسور وایسادم و دکمه طبقه دهم رو زدم. هنوز هم صدای عجیب بابا توی گوشم می پیچید که گفته بود اگر میخواهم توی سمتم باقی بمونم، نباید کسایی که او استخدام کرده رو اخراج کنم.