داستانهای فکاهی مصور
داستانهای فکاهی مصور
مامان برای پسر کوچک خود، یک دفتر یادداشتهای روزانه خرید تا خاطرات خود را در آن بنویسد. تابستان آنها افتضاح بود، چون نه مسافرت رفتند و نه هیچ تفریح درست و حسابی داشتند. بابا، او را مجبور کرده بود که عضو تیم شنا شود. همة فکر پدر این بود که او حتی یک مسابقه هم از دست ندهد. بابا مطمئن شده بود، سرنوشت او این است که یک شناگر بزرگ شود. هر سال تابستان او را مجبور میکرد که به کلاس شنا برود. او سر مسابقة شنا، وقتی داور تپانچه را شلیک کرد، به جای این که شیرجه بزند و شروع به شنا کردن کند، در تصورات خود برای نجات جانش به زیر آب رفت. خاطرات او در این کتاب برای گروه سنی «ج» به نگارش درآمده است.