افسانههای عامه
افسانههای عامه
در زمانهاي قديم پسر هيزمشكني به نام «علي بابا» با مادر و خواهرش در يكي از محلات شهر بغداد زندگي ميكردند. علي بابا، هر روز به صحرا براي جمعآوري هيزم ميرفت. در يكي از روزها علي بابا دزداني را ديد كه 40 نفر بودند و خمرههايي از طلا را به داخل يك غار ميبردند. علي بابا پس از رفتن دزدها به درون غار رفت و يكي از خمرهها را با خود به خانه برد، وقتي دزدها متوجه مسئله ميشوند، خانه به خانه و محله به محله جستوجو ميكنند تا علي بابا را بيابند اما ...