داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«صادق» تکفرزند خانواده و مورد علاقة همه، از جمله دوستان است. پدرش در جنگ شهید شده و او به همراه مادرش زندگی میکند. «نادر» بهترین دوست صادق است. او در دزفول خانوادة خود را از دست داده و به تهران میآید و در یک برنامة کوهنوردی با صادق آشنا میشود، بین آنها دوستی و صمیمیتی برقرار میگردد. صادق و نادر به همراه دیگر دوستان مدتهاست که به کوهنوردی و صخرهنوردی میروند و اوقات خوشی را میگذرانند تا اینکه در یک برنامة صخرهنوردی صادق احساس کسالت و بیماری میکند. آزمایشات خبر از بیماری شدید و ناتوانکنندهای میدهند. در بستر بیماری صادق از نادر قول میگیرد که در صعود به دیوارة علمکوه او را یاری دهد نادر به همراه دیگر دوستان از جمله «جمشید»، «مهرداد»، «آرش» و دکتر معالج صادق سعی دارند با وجود آگاهی از بیماری صادق به قولی که به صادق دادهاند عمل کنند.