داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«مریم» و برادرهایش همیشه از پدرشان «مشهدی احمد» حساب میبردند. همگی حتی مادرشان «مارال»، مواظب بودند تا دستورات او را به درستی انجام دهند. برادرها بعد از تمام کردن دورة دبستان برای کار نزدیک قالیباف رفته بودند و مریم نیز در خانه قالی میبافت. او عاشق زادگاه و روستایشان بود و آرزو داشت همیشه آنجا زندگی کند. همة مادران روستا دوست داشتند عروسی همچون او داشته باشند. مشهدی احمد به رسم ندادن جهیزیه و ارثیه به دختر و گرفتن شیربها اعتقاد داشت، به همین دلیل تمام خواستگاران مریم را که از سطح معمولی بودند، رد میکرد. اما «مهدی» یک شاگرد نانوا بود که با خواهرانش زندگی میکرد. او و مریم دلباختة یکدیگر بودند و با وجود مخالفتهای مشهدی احمد در خصوص ازدواج آن دو، بازهم سخت پافشاری میکردند، تا این که اتفاقی سبب شد همهچیز تغییر کند.