داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
در این مجلد از مجموعة «ماجراهای پارک جنگلی»، «پرسی»، نگهبان پارک، که در مزرعهاش از دست کلاغها کلافه شده بود، به کلبهاش برگشت و دوستش، روباه، را دید که به دیدن او آمده بود. پرسی بستههای هدیهای را که عمه «جویس» برایش فرستاده بود، باز کرد و سپس همة آنها را به روباه داد، زیرا آنها برای پرسی کوچک بودند. صبح روز بعد پرسی، زمانی که از مزرعهاش به کلبه میرفت، روباه را دید و به او گفت که کلاغها دیگر به مزرعهام نمیآیند. آخر روباه شب قبل با آن همه لباس بافتنی احساس گرما کرده و همة لباسها را بر تن مترسکی کرده بود که در مزرعة پرسی قرار داشت!