داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
شیری در باغ وحش شهر زندگی میکرد. یک روز نگهبان باغوحش به قفس شیر رفت و دریافت او به جای «غرر... غرر...» کردن «بوق... بوق...» میکند. از آن پس شیر معروف شد و مردم از هرجایی برای دیدنش میآمدند. اما کمکم بوق زدن شیر تکراری شد و فقط کلاغ سیاه، که دوست شیر بود، برایش باقی ماند. مدتها گذشت تا این که یک روز صبح شیر دوباره به حالت اول خود برگشت و صدای غرشش همة باغ وحش را لرزاند. او بازهم در روزنامهها رفت و معروف شد. این داستان تخیلی برای گروه سنی «الف» و «ب» به چاپ رسیده است.