داستانهای کوتاه داستانهای مذهبی
داستانهای کوتاه داستانهای مذهبی
در مدینه مرد تنبلی بود که از کارکردن بیزار بود، اما از خوردن خسته نمیشد. دایم منتظر بود آشنایان به او کمک کنند یا همسایهای برای او و خانوادهاش غذا بیاورد. بالاخره مدتی بعد او فقیر شد. روزی به نزد اما صادق (ع) رفت و گفت: "لطفا برای من دعا کنید تا خداوند به من پول زیادی بدهد. من دوست دارم چیزهای بسیاری داشته باشم." امام صادق با ناراحتی فرمود: "من هرگز برایت دعا نمیکنم." مرد تنبل با تعجب پرسید: "آخر چرا؟" امام فرمود: "زیرا خداوند برای تو یک راه گذاشته است. خداوند دستور داده که با کار کردن به دنبال غذا و سرمایه بروید. اما تو میخواهی در خانهی خودت بنشینی و با دعا کردن پولدار شوی". این داستان تحت عنوان "تنبلی که کار نمیکرد" به همراه نه داستان دیگر با موضوع "ارزش کار و تلاش" در کتاب حاضر به چاپ رسیده است. عناوین دیگر داستانها عبارتاند از: دستی که پیامبر بوسید؛ فاطمه خیلی خسته است؛ خرما برای کار؛ فکر خوب حضرت علی؛ او خیلی مهربان است؛ کار شما درست نبود؛ چرا امام صادق ناراحت شد؟ و دوست عزیز پدربزرگ.